عشق نامه سعدی – ۵۷

بسته‌ام از جهانیان بر دل تنگ من دری
تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری
گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری
شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری

باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری
هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری

دیوان اشعار، غزل۵۵۵

عشق نامه سعدی – ۵۴

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک‌دل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی

_غزل۶۱۷

عشق نامه سعدی – ۵۳

به خنده گفت که «سعدی» از این سخن بگریز
کجا روم که به زندان عشق دربندم

غزل۳۷۷

 

(سیمین‌ساق » سعدی شیرازی » دیوان » غزلیات » غزل۳۷۷)

عشق نامه سعدی – ۵۲

یک روز به اتفاق صحرا من و تو
از شهر برون شویم تنها من و تو

دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟
آنوقت که کس نباشد الا من و تو