عشق نامه سعدی – ۱۳

بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای
تــا تـأمــل نــکـنـد دیــده هـر بـی بــصرت

_غزلیات، شیج اجل

عشق نامه سعدی – ۴

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا  ندانند ح ریفان که  تو  منظور  منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

پندنامه سعدی – ۹

پرتو  نیکان  نگیرد هر که بنیادش  بد است
تربیت نااهل را چون گِزدکان* بر گنبد است

گلستان، ۴۶

عاقبت گرگ زاده، گرگ شود
گرچه  با آدمی  بزرگ  شود

گلستان، ص۴۷

خردنامه سعدی – ۳

بنی آدم اعضای یکدیگرند                      که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار                  دگر عضوها را نماند قرار

بر بالین تربت یحیی پیغامبر(ع) معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست درویش و غنی بنده این خاک درند   و آنان که غنی ترند محتاج ترند

آن گه مرا گفت از آن جا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.

به بازوان توانا و قوت سر دست                خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید             که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست

هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت   دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده            وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست

بنی آدم اعضای یکدیگرند                      که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار                دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی                      نشاید که نامت نهند آدمی

گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان