عشق نامه سعدی – ۱۰

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت؟

از در درآمدی و من از خود به درشدمگویی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوستصاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتابمهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاقساکت شود بدیدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یارچندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوماز پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشتکاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمانمجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید منمن خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرداکسیر عشق در مسم آمیخت زر شدم