هزل نامه سعدی – ۳

آن شنیدی که در بلاد شمال
بود مردی بخیل صاحب مال
دختری زشت روی و بدخو داشت
کز همه چیز جامه نیکو داشت
زشت باشد دبیقی و دیبا
که بود بر عروس نا زیبا
با جوانی چو لعبت سیمین
عقد بستش به مبلغی کابین
شب خلوت که وقت عشرت بود
غرق عود کرد و مشک اندود
نقره اندود بر درست دغل
عنبر آمیخته به گند بغل
پرده زرنگار بر در داشت
ناگه از روی بی صفا بر داشت
فال بد باز بود و طالع زشت
در دوزخ به روی اهل بهشت
همه شب روی کرده بر دیوار
تا نبایست دیدنش دیدار
بارها نو عروس جان فرسای د
ست در دامنش زدی که در آی
پسر از بخت خود بر آشفتی
زهر خندان به زیر لب گفتی
تو مناره ز پای بنشانی
شهوت من کجا بجنبانی
ملک الموتم از لقای توبه
عقربم گو بزن تو دست منه
تا به صبح از شراب فکرت مست
دست لاهول می زدی بر دست
بامدادان نه جایگاه ستیز
که تحمل کند نه پای گریز
مدتی صبر بر مجاهده کرد
عمر ضایع در آن مشاهده کرد
عاقبت درد دل به جان برسید
نیش فکرت به استخوان برسید
با پدر زن نمود قصه خویش
کی مصالح شناس خیر اندیش
تا به امروز بنده پروردی
مهربانی و مردمی کردی
شکر فضلت بال های دراز
نتوانم به شرح گفتن باز
گر توانی دگر بفرمایی
پایم از بند غصه بگشایی
زن و مرد از برای آن باشند
که دل آویز و مهربان باشند
نه من آسوده ام نه او خرسند
زحمت ما و خویشتن مپسند
سر برآورد و گفت پیر کهن
جان بابا سخن دراز مکن
یا بسازی به رنج و راحت دهر
یا به زندان شوی به علت مهر
چو نجوان این سخن شنید از پیر
متحیر بماند و بی تدبیر
استعانت به کد خدایان برد
مبلغی مرد و زن شفیع آورد
همگنان را به هیچ در نگرفت
هرچه گفتند هیچ در نگرفت
پای بند بلا چو چاره ندید
بحر اندیشه را کناره ندید
خواهرش را دل آورید به دست
مهر از او بر گرفت و در وی بست
تا شبی پای در دواجش کرد
میل در سرمه دان عاجش کرد
کودک از کودکی فغان در بست
به درستی زرش دهان در بست
روی بر خاک و جفته بر افلاک
چون سرش رفت تا خایه چه باک؟
روی در روی دست در گردن
ناف بر ناف دسته در هاون
بعد از آن با برادرش پیوست
بند شلوار عصمتش بگسست
خانه خالی و دمبه فربه بدید
گربه برجست و سفره را بدرید
مادرش بی نسیب هم نگذاشت
هر دو پایش به آسمان برداشت
عمه را نیز شربتی در داد
خاله را نیز شافه ای بنهاد
دایه را هم چنان بدل داری
مهربانی نمود و غم خواری
تا بدانست خوابگاهش را
خانه معلوم کرد و راهش را
شب آدینه شمعی آنجا برد
نیم شمعیش در میان پا برد
نو بلوغی که بود شاگردش
بر دوانید همچنان کردش
خوابنیدش به لطف در زانو
قضی الامر کیف ما کانو
نازک اندام نا خوشی می کرد
بد لگامی و سرکشی می کرد
عاقبت رام چون ستورش کرد
کیر در کون چون بلورش کرد
کرد و رفت آنچه باز نتوان گفت
در از این خوبتر نشاید سفت
بعد از آن با کنیزکش پرداخت
کار او هم به قدر وسغ بساخت
پاره دوغ ریخت در مشکش
تا نیاید ز دیگران رشکش
خویش و پیوند هر که را دریافت
هم را در قفا ی و رو انداخت
بوق روئین در آن قبیله نهاد
همچو شمشیر قتل در بغداد
همه همسایگان بدانستند
نحی منکر نمی توانستند
چند بانگ دهل نهان ماند
شنعتی خواست تا جهان ماند
آشنایان و دوستان رفتند
حال پیش پدر زنش گفتند
بر سر خاکسار دود برفت
در دکان ببست و زود برفت
کیس های قباله حاصل کرد
بر داماد پهلوان آورد
گفت کابین و ملک و رخت و جهیز
همه پاکت کردم خیز
یار در مانده کین شنید از پیر
متحیر بماند و بی تدبیر
آب در دیدگان بگردانید
خویشتن را میان شادی دید
گفت یا سیدی و مولائی
چه گنه کرده ام چه فرمایی
گفت نی نی سخن مگو با من
یا تو باشی در این سرا یا من
کندر این خانه از قرایب و خویش
کس نمانده است جز من درویش
هر چه ماده در این سرا و نر است
از جفای تو نابکار نرست
گر شبی تاختن کنی بر من
دیو شهوت که گیردت دامن
گفت هرگز من این خطا نکنم
جفت شیرین خود رها نکنم
یاوران آمدند و انبازان
هر یک از گوشه ای بر او تازان
جنگ با هر یک اتفاق افتاد
عاقبت صلح بر طلاق افتاد
از کمند بلا بجست چو صید
که خلاصش به جان نبود از قید
گل رویش به تازگی بشکفت
می خرامید و زیر لب می گفت
حیف بردن ز کاروانی نیست
با کرانان به از کرانی نیست
زینها راز قرین بد زنهار
وقنا ربنا غذاب النار

3 دیدگاه برای «هزل نامه سعدی – ۳»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *