پندنامه سعدی – ۸

خـر که کمـــتر نهنــــد بر وی بار         بی شــک آســــوده تر کنــد رفتار


توانگرزاده­ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه­ای، مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او به کار برده. به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگهای گران بر خود بجنبیده باشد، پدر من به بهشت رسیده بُوَد.

خـر که کمـــتر نهنــــد بر وی بار                        بی شــک آســــوده تر کنــد رفتارپ
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید                         به در مرگ هــــمانا که سبکبار آید
و آن که در نعمت و آسایش وآسانی زیست    مردنش­ز این همه­شک نیست­که­دشخوار آید
به همه حال اسیری که زبندی برهد                       بهــتر از حال امیری که گرفتـار آید

شیخ شیرین سخن، گلستان، ص۱۷۱

پندنامه سعدی – ۷

گرچه شاطر* بود خروس به جنگ     چه زند پیش باز رویین چنگ؟
گُربه شیر است در گرفتن موش     لیک موش است در مصاف پلنگ

گلستان، ص۳۹

*چابُک

پندنامه سعدی – ۶

به  چه  کار  آید ز گل طبقی ؟           از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز شش باشد   وین گلستان همیشه خوش باشد

گلستان، ص۳۷

پندنامه سعدی – ۵

زبان در دهان ای خردمند چیست؟       کلید   در  گنج   صاحب   هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی     که جوهر فروشست* یا پلیه ور**

گلستان، ص۳۵

* جواهر فروش
** خُرده فروش

پندنامه سعدی – ۴

کنونت که امکان گفتار هست     بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسد     به حکم ضرورت زبان درکشی

گلستان، ص۳۵

پندنامه سعدی – ۳

«یکی از حکما، شنیدم که می گفت: هر کسی به جهل خویش اقرار نکند، مگر آن کسی که چون دیگری در سخن باشد همچنان تمام نا گفته، سخن آغاز کند.»

سخن را سر است ای خردمند و بن       میاور سخن در میان سخن
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش        نگوید سخن، تا نبیند خموش

(گلستان شیخ سعدی، باب چهارم، در فواید خاموشی، حکایت هفتم)

پندنامه سعدی – ۲

اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست

….. به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

دو چیز طیره* عقلست دم فروبستن

….. به وقت گفتن و، گفتن به وقت خاموشی

گلستان، صفحه۳۵

* طیره =  سبکی، خفّت

پندنامه سعدی – ۱

« مزن تا توانی به گفتار دم
نکو گوی، گر دیر گویی چه غم »

«بیندیش و آنگه برآور نفس
و زان پیش بس کن که گویند بس»

گلستان، صفحه۳۸