عشق نامه سعدی – ۲۱

عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند
مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت
تو برون خبر نداری که چه می‌رود ز عشقت
به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت
تو درخت خوب منظر همه میوه‌ای، ولیکن
چه کنم به دست کوته؟ که نمی‌رسد به سیبت
تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت!

عشق نامه سعدی – ۱۸

ای مرغ سحر عشف ز  پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

_رساله در عقل و عشق

عشق نامه سعدی – ۱۷

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم!

عشق نامه سعدی – ۱۶

حیف است سخت گفتن با هر گس از آن لب   #   دشنام به من بده، که درودت بفرستم

دیری است که سعدی به دل از عشق تو می گفت:   #   این بت نه عجب باشد اگر من بپرسم

بند همه غم های جهان بر دل من بود   # دربند تو افتادم و از جمله بترسم

_غزلیات۳۶۶

پندنامه سعدی – ۱۲

رقم بر خود به نادانی کشیدی   #   که نادان را به صحبت برگزیدی

طلب کردم ز دانای یکی پند      #   مرا فرمود به نادان مپیوند

که گردانای دهری، خر بباشب   #   وگر نادانی، ابله تر بباشی

_گلستان ص۱۹۸

خردنامه سعدی – ۱۳

تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می‌نگری ما در آثار صنع حیرانیم

عشق نامه سعدی – ۱۴

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی