پندنامه سعدی – ۹

پرتو  نیکان  نگیرد هر که بنیادش  بد است
تربیت نااهل را چون گِزدکان* بر گنبد است

گلستان، ۴۶

عاقبت گرگ زاده، گرگ شود
گرچه  با آدمی  بزرگ  شود

گلستان، ص۴۷

پندنامه سعدی – ۸

خـر که کمـــتر نهنــــد بر وی بار         بی شــک آســــوده تر کنــد رفتار


توانگرزاده­ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه­ای، مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او به کار برده. به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگهای گران بر خود بجنبیده باشد، پدر من به بهشت رسیده بُوَد.

خـر که کمـــتر نهنــــد بر وی بار                        بی شــک آســــوده تر کنــد رفتارپ
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید                         به در مرگ هــــمانا که سبکبار آید
و آن که در نعمت و آسایش وآسانی زیست    مردنش­ز این همه­شک نیست­که­دشخوار آید
به همه حال اسیری که زبندی برهد                       بهــتر از حال امیری که گرفتـار آید

شیخ شیرین سخن، گلستان، ص۱۷۱

هزل نامه سعدی – ۱

مرکب از  بهر  راحتی  باشد               بنده  از اسب خویش  در  رنجست
گوشت قطعا بر استخوانش نیست      راست خواهی چو اسب شطرنجست

گلستان، شیخ شیرین سخن، سعدی، ص۲۹۱

عشُاق نامه سعدی – ۲

« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست»
غزلیات؛ سعدی

خردنامه سعدی – ۳

بنی آدم اعضای یکدیگرند                      که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار                  دگر عضوها را نماند قرار

بر بالین تربت یحیی پیغامبر(ع) معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست درویش و غنی بنده این خاک درند   و آنان که غنی ترند محتاج ترند

آن گه مرا گفت از آن جا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.

به بازوان توانا و قوت سر دست                خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید             که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست

هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت   دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده            وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست

بنی آدم اعضای یکدیگرند                      که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار                دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی                      نشاید که نامت نهند آدمی

گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان

پندنامه سعدی – ۷

گرچه شاطر* بود خروس به جنگ     چه زند پیش باز رویین چنگ؟
گُربه شیر است در گرفتن موش     لیک موش است در مصاف پلنگ

گلستان، ص۳۹

*چابُک

پندنامه سعدی – ۶

به  چه  کار  آید ز گل طبقی ؟           از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز شش باشد   وین گلستان همیشه خوش باشد

گلستان، ص۳۷

پندنامه سعدی – ۵

زبان در دهان ای خردمند چیست؟       کلید   در  گنج   صاحب   هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی     که جوهر فروشست* یا پلیه ور**

گلستان، ص۳۵

* جواهر فروش
** خُرده فروش

عشق نامه سعدی – ۱

«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی؟»

«شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن!
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی»

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هو