خردنامه سعدی – ۲۴

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

عشق نامه سعدی – ۵۴

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک‌دل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی

_غزل۶۱۷

عشق نامه سعدی – ۵۳

به خنده گفت که «سعدی» از این سخن بگریز
کجا روم که به زندان عشق دربندم

غزل۳۷۷

 

(سیمین‌ساق » سعدی شیرازی » دیوان » غزلیات » غزل۳۷۷)

عشق نامه سعدی – ۵۲

یک روز به اتفاق صحرا من و تو
از شهر برون شویم تنها من و تو

دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟
آنوقت که کس نباشد الا من و تو