هزل نامه سعدی – ۱۰

شخصی نشسته بود و کیرش پیدا بود. پسر گفت بابا این چیست؟ گفت پای بابای تُست. گفت این پای را کفش کجاست؟ گفت مادرت کهنه طرطوسی دارد که گاهگاه به این پای می‌کشم!

پندنامه سعدی – ۱۹

عاشقان کشتگان معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد

هزل نامه سعدی – ۶

آمد به نماز آن صنم کافرکیش
ببرید نماز مومنان و درویش
می‌گفت امام مستمند دل‌ریش
ای‌کاش من از پس بدمی، وی از پیش

دانلود هزلیات سعدی (کلیک کنید)

هزل نامه سعدی – ۵

«گفت: هرکس امشب دو رکعت نماز بگزارد، او را حوری دهند که بالای او از مشرق تا به مغرب باشد. کسی گفت: من این نماز نکنم و این حور را نمی‌خواهم. گفتند: چرا؟ گفت: زیرا که اگر سرش در کنارِ من باشد و در شیراز و بغدادش گایند، مرا چه خبر بُوَد؟!»

(کلیات سعدی، به تصحیح محمدعلی فروغی (ذُکاءالملک)، با مقدمهٔ عباس اقبال، شرکت نسبی حاج محمدحسین اقبال و شرکاء، ۱۳۴۲ هـ. ق)