عشق نامه سعدی – ۱۴

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

2 دیدگاه در “عشق نامه سعدی – ۱۴”

  1. در انبوه خبرهای ناگواری که از گوشه و کنار جهان مخابره می شود , خبرنگار ما امروز وی را دید که چون موش آب کشیده ای زیر باران می دوید. در پاسخ به خبرگار ما که گفته بود: «مریض می شوید ها !» خندیده بود و گفته بود :« دیر آمدی ای رفته! ما یه عمره مریضشیم!»وی بیسکوئیت رنگارنگی را به خبرنگار ما داد و افزود :«یه چیز می گم یادت نره!دنیا خیلی کوچیکه! زمون زندگی هم خیلی کمه!یه لحظه ش رو هم از دست نده. فک نکن خبرنگاری و خیلی می دونی! نه عامو!عاشق که شدی خیلی می دونی!» وقتی از خبرنگار ما جدا می شد گفت:« یه چیز می گم حتما پخشش کن!بگو باد به گوشش برسونه دنیا فقط تو چشماش خلاصه می شه همین!»
    خبرنگار ما نتوانست به سرعت او بدود
    از مجتبی تقوی زاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *