عشق نامه سعدی – ۴

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا  ندانند ح ریفان که  تو  منظور  منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروندتو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدایپادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنمور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گویتا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهولمستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغباغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردنغالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورندسعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

عشق نامه سعدی – ۳

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

غزلیات، شیخ اجل، سعدی

عشُاق نامه سعدی – ۲

« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست»
غزلیات؛ سعدی

عشق نامه سعدی – ۱

«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی؟»

«شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن!
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی»

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمباید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشانکه دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیندتو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیباناین توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامتهمه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشادر همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتنتا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزدکه بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری دهنکنم خاصه در ایام اتابک دو هو