خردنامه سعدی – ۲

تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت
نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟

خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت
َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟
که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت

َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت

سعدی رضی الله عنه

خردنامه سعدی – ۱

« از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم؟ »

بگذار تا مقابل روی تو بگذریمدزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظرهم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توستبازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگاردشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق مناز خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجبدر حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجبنه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستانچون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کسآن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمندچندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم